|
زندگی ما | ||
|
چند روز پیش رضا زیاد حالش خوب نبود، در واقع از آینده نا معلوممون ناراحت و نگران بود. کلی باهاش صحبت کردم ولی فکر کنم فایده نداشت. من به این معتقدم که خوبه آدم به آینده اش و به بهتر ساختنش فکر کنه نه اونقدر که حالشو خراب کنه. یعنی که خوبه ماها آینده نگر باشم تا بتونیم یک زندگی خوب برای خودمون و برای بچه هایی که در آینده خواهیم داشت بسازیم ولی نه به قیمت از دست رفتن حال. چیزی که از دست بره دیگه بر نمی گرده. چرا آدمها واسه چیزی که هنوز نیومده خودشونو ناراحت می کنن؟ من در حال زندگی می کنم. در لحظه ای که هستم با تمام وجود ازش لذت می برم و اجازه نمی دم که ترس از آینده ای نامعلوم حالمو خراب کنه. من به قدرت بزرگ الهی ایمان دارم. ایمان دارم که ما هر چیزی که از خدا بخوایم بهمون می ده. فقط کمی صبر لازم داره. به قول شاعر که نمی دونم کیه: اندکی صبر, سحر نزدیک است. خدا بزرگترین منبع انرژی مثبت در جهانه. یک کوچولو انرژی به خدا بده تا با تمام وجود انرژی بارونت کنه. خوبه که یک ذره هم به خدامون اعتماد کنیم . من این خصوصیت خوبو از بابم یاد گرفتم. شاید به دیده بعضی ها زیادی خوش بینم ولی من اینجوری فکر نمی کنم. چرا به چیزهایی خوبی که خدا بهم داده فکر نکنم؟ یا اینکه چرا اکسر آدمها یادشون می ره که خدا چه نعمت های بهشون داده؟ خدایا ممنون که دوستم داری و فراموشم نمی کنی. منم دوست دارم خداجونم نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت
۱٢:۳۸ ب.ظ توسط مینا نظرات ()
امروز زیاد سر حال نیستم. رضا مریض شده و توی خونه خوابیده، نگرانشم. خیلی زود به زود مریض میشه و این به نگرانیم اضافه می کنه. الان یک سرماخوردگی ساده است ولی حتی یک سردردشم ناراحتم می کنه. توی شرکت هم مشکل دارم. هم با خودم هم با کارم و هم با بقیه. بعضی وقتها از دست کسایی ناراحت می شم که ازشون توقع ندارم و اون وقت خیلی خیلی به هم می ریزم. در ضمن خیلی سخت آدم کاری رو انجام بده که دوست نداره. ولی یک خبر خوب امروز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم داره بارون میاد، اولین بارونه زمستونیه امساله. انشاا... که اولین و آخرین نباشه. ولی با همه این حرفها زندگی رو دوست دارم. همین چیزاست که به زندگی رنگ و تنوع میده. مگه نه؟ خدایا مرسی از بارون امروز صبح ولی بازم می خوام. دوست دارم خداجونم. نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٠٧ ق.ظ توسط مینا نظرات ()
سلام، امروز اولین روز شروعه. نمی دونم چه چیزایی قرار اینجا نوشته بشه و چه کسایی می خوننشون. اینجا خونه دوم منو رضاست. منو رضا 5 ماه و 6 روز که با هم ازدواج کردیم و تا به حال خداروشکر زوج خوشبختی بودیم. امیدوارم که این خوشبختی همیشه و سالهای سال باقی بمونه. حتما، چرا که نه؟ نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت
۱:٠٢ ب.ظ توسط مینا نظرات ()
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||