زندگی ما
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

چند روزه که حالم خوب نیست. منظورم حال روحیمه. من از ١١ سالگی با مفهوم سختی زندگی آشنا شدم. یک کودک با هزاران آرزو که می دونست به هیچ کدومشون نمی رسه، حتی کوچکترین و ناچیزترینشون. ولی هیچ وقت گله و شکایتی نبود، نارضایتی نبود،‌ ناشکری نبود. تا اینکه ١٠ سال پیش یک نور امید روشن شد. یک لامپ گنده. هر روزی که میگذشت ما به نور این لامپ امیدوارتر می شدیم و تمام آرزوهای از دست رفتمونو توش میدیدیم. تا اینکه ...

تا اینکه یک ماه پیش ناگهان این لامپ گنده قصه زندگی من روشن شد اونقدر روشن که حتی از خورشید هم روشن تر بود. اما افسوس، دوامی نداشت و یکدفعه ترکید و روشن نشده شکست.

حالا حاله من بده، خیلی بد. هرچی که رضا بهم گفت بی خیالش شو نمی تونم. من هنوزم ناشکری نمی کنم و به روزههای روشنی که خودم قراره با کمک رضا بسازم امید دارم. امید به روزهایی که رسیدن بهشون خیلی خیلی سخته ولی امکان داره چون با دستهای خودم می سازم و به تنها کسی که تکیه می کنم خدای منه.

نمی دونم شاید من زیادی به دیگران تکیه کردم و شاید زیادی برای خانواده ام غریب شدم ولی توقع نداشتم. روز به روز که می گذره به جای اینکه فراموشش کنم برام پررنگ تر میشه. شاید باید زمان زیادی بگذره تا فراموش بشه و شایدم اصلا نباید فراموشش کنم.

نمی دونم خدایا، هیچی نمیدونم.

من به تو تکیه می کنم و به هر چیزی که تو واسم بخوای احترام می ذارم و با جون و دلم می پذیرم چون مطمئنم که تو همیشه دوستم داری و همیشه واسم بهترینها رو می خوای. حتما همین طوره. 

[ شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مینا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من دختری هستم با عشق به زندگی. عشق به همسرم, عشق به کارم و عشق به خدا. و به امید روزی که بتوانم عشق را بنگارم با تصویر یا با کلمات.
صفحات دیگر
امکانات وب

ایران رمان